X
تبلیغات
عاشقانه برای عشقم

عاشقانه برای عشقم

عاشقانه می نویسم برای تو همراه همیشگی من

سلام گلم خوبی با اینکه خیلی دلم واست تنگ شده نتونستم ببینمت ولی می خوام بگم تولدت مبارک عشقم
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 16:5  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 11:58  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 11:57  توسط ندا  | 

خودت گفتی که نزدیکی به این حسی که من دارم

به رویای تو میخوابم من از فکر تو بیدارم

من از فکر تو بیدارم به احساس تو درگیرم

اگه با من نمونی من توی دلتنگی میمیرم

من از تو برنمیگردم یه عمریه که رویامی

همه دنیا یه صفر هم نیست تا وقتی تو دنیامی

تو تا وقتی که اینجایی یه دنیا دلخوشی دارم

برای بودن با تو من عمریه که بیکارم

من از دنیا جدا میشم زمانی که تو اینجایی

تو با این حس رویایی به تنهایی یه دنیایی

دارم از خواب پا میشم داره خوابم تموم میشه

و این احساس رویایی یه جا بی تو حروم میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 11:50  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 11:16  توسط ندا  | 

من بدبختم..

تازه عادت کرده بودم که تو تنهایی بمونم

 

     ولی وقتی تو رو دیدم دیگه گفتم نمی تونم

 

    تازه عادت کرده بودم که باشم تنهای تنها

 

    تا که دیدمت دلم گفت تویی عشق تو رویا

                             ....

 کاش میدونستی

جونم به نگات جون گرفته..اگه می بینمت دنیا مال من میشه...

دلم با دیدنت مثل دل گنجشک میزنه...

اتاقم پر نفس هایی است که فقط به خاطر تو کشیدم...

 کاش روزی می شد باهات برای تمام عمر قرار می ذاشتم ....

اما گفتی سهم من نیستی آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 11:15  توسط ندا  | 

كاش...

چند رو بود به خاطر اتفاقی که واسم افتاد کمی امیدوار شده بودم احساس می کردم واقعاْ امیدی هست ولی دلم خیلی تنگه واسه وزای قبل واسه کسایی که فکر میکردم دوسم دارن واسه روزایی که با یک نگاه فکر می کردم تموم دنیا مال منه دوست داشتم همیشه باهاش باشام چون احساس می کردم فقط اونه که منو دوست داره و می تونم بهش تکیه کنم کاش اون روزا هیچ وقت تموم نم شد کاش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 8:54  توسط ندا  | 

تا حالا شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا خالا شده اونقدر دلتنگ بشی که نفست به سختی بالا بیاد؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که دنیا با همه قشنگی هاش به نظرت سیاه و سفید بیاد؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که خنده و گریه هات یکی بشه؟تا حالا شده اونقد دلتنگ بشی که قدمهاتو سنگین برداری؟ تا حالا شده زیر بار سکوت خفه بشی ؟ صدات در نیاد ؟ وقتی سنگینی حرف های نگفته ت ، مثل بغض راه نفست رو می گیره چه کار میکنی؟

از بسکه سکوت کردم ، خسته شدم ، دلم می خواد فریاد بزنم ... داد بزنم ، دلم می خواد همه صدامو بشنوند ... مثل اون روزا ... دلم می خواد داد بزنم و بگم ، می پرستمت ... "

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 8:43  توسط ندا  | 

سختی زندگی

خیلی سخته تنها دلخوشی زندگی آدم، کاغذایی باشه که بی تردید آرزو کنی موقع نوشتن لحظه لحظه ی زندگیت ،از اشک هایی که ناخواسته روی گونه هات جاری میشن ،خیس نشن.....

زندگی همینه و بس......

گاهی اونقدر تو خاطره ها گم میشیم که یادمون میره  ، هنوز زنده ایم و داریم نفس می کشیم.......

چه روزایی که آدم می خواد شاد باشه ولی اونایی که دور و برت جا اشغال کردن، این لحظات خوش رو ازت می گیرن و برات چیزی نمی مونه جز حسرت.....

حسرت همون روزایی که می خواستی یه کم زندگی کنی.....

می خواستی احساس کنی هنوز زنده ای و صدای قلب کوچیکت رو می شنوی......

ولی بازم همسفر این راه دور و درازت، اشک میشه و لرزه ی شدیدی که تو قلبت حس می کنی......

آره........آدم نا خواسته وارد بازی زندگی میشه ولی راهی که بخوای خودخواسته از اون بری بیرون، وجود نداره.....

بی تردید باید ادامه بدی.......

باید ادامه بدی تا برسی به اونجایی که داور سوتش رو به صدا در میاره و میگه بازی تموم.....

اینجا آخر خطه.....درست همون جایی که آرزو می کردی زودتر بهش برسی ولی حالا که رسیدی آرزو می کنی کاش هنوز بچه بودی و از نو شروع می کردی.....

ولی حیف که زندگی هیچ وقت مطابق میلت نبوده و از این پس هم نخواهد بود.....

تو این بازی رو می بازی ،چون هیچ وقت برای پیروز شدن قدم بر نداشته بود.....

تنها دلخوشیت هم این بود که روزی بازی تلخ زندگی تموم میشه و این لحظاتی  که خوشی رو ازت گرفته بودن، می گذره.......

ولی غافل از اینکه اون روزها بهترین و شیرین ترین زمان، برای برد بازی زندگی بودن و تو.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 8:36  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 11:51  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 11:50  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 11:45  توسط ندا  | 

برگرد

شبی بی حوصله رفتی دعا کردم که برگردی

خدا را تا سحر آن شب صدا کردم کنار پیچک خاموش زرد باغچه ماندم تمام لحظه هایم را فنا کردم که برگردی

من از آواز پاییزی شدم دلگیر چه بیهوده دلم را مبتلا کردم که برگردی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 12:37  توسط ندا  | 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیره اوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته گل ارزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 12:34  توسط ندا  | 

دل شكسته

امشب می خوام بنویسم از دلی که غمنا از شبهایی که در اشک خلاصه می شد از تنهایی هایی که همیشه تکرار می شد از غم هایی که چشمانم را غرق در خون می کرد.آری می خواهم بنویسم از عشقی که بی وفایی را با خود همراه داشت اگر میدانستم که بی وفایی و در راه عشق تنهایم می گذاری هیچ گاه همراهت نمی شدم تو این گونه عشق را بیان نمودی عشقی که پایانش برایم غم انگیز بود آن شب از درد فراق خوابم نمی برد و های های ناله ها سر دادم همچون فرهاد که از دوری شیرین ناله سر داد آه چه سوزناک است"اشکی که به خاطر هجران از دیدگاه فرود آید.آری تو می گفتی عشق تنها در تو خلاصه می شود اما اینگونه نبودی.گفتی طنین صدایت ارام بخش دل است اما دیگر طنین صدایم هم اشک گریان است.تو می گفتی:توئی مسافر شهر رویا اما حالا مسافری هستم رهسپار به سوی شهر غربت و تنهایی تو حرف و حدیث ها بیان نمودی اما هیچگاه انها را به واقعیت مبدل نساختی تو گفتی:برایم از شاپرکها . قاصدکها از باران می گفتی.از همان شب بارانی چه خاطره انگیز بود آن شب بارانی زمانیکه خاطره اش به ذهنم خطور می کند قطرات اشک یکی پس از دیگری بر گونه هایم می غلتید و به پایین سرازیر میشدند.

از امشب اهنگ غریب را مهمان گیتارم خواهم کرد و غریبانه اهنگ جدایی را خواهم نواخت.افسوس این جدایی بسیار دور را بین من وتو بوجود اورد و دلم را شکست امشب روحی افسرده دارم سینه ی پ ر از درد و چشمانم غرق در خون پیمان بسته بودیم که بی وفا نباشیم اما تو این پیمان را شکستی و دیدی که خود بی وفایی مرا با این دنیا تنهایی رها کردی.چرا اینگونه ؟چرا؟

شبها تو را باز کنار همان درخت نخل می بینم.همان درختی که باعث اشنایی من وتو شد. در انجا از ارزوهایمان می گفتیم از اسمون رویاهایمان از مهربانی و از عشق می گفتی میمانم تا ابد کنارت اما نماندی و تا ابد مرا با کوله باری از غم و تنهایی ها رها کردی تو چون پرستوی سبکبال کوچ کردی از اشیانه.همان اشیانه ای که نامش را اشیانه ی عشق نهادیم در حجم تنهایی هایم ای پرستو برایت می نویسم از همان گل سرخی که بعد از رفتنت پژمرده.آه هیچ.هیچ چیزی قادر نخواهد بود موج اشکهایم را آرام کند و بعد از تو هیچ پنجره ای رو به قلبم باز نخواهم کرد.حال پشیمانم خیره مانده به نقطه ی مبهم و مملو از یک دنیای تنهایی.

هر شب خنده هایت را در خواب می بینم اما باور کن نامت را باز خواهم نوشت و پیوند دیرینه مان را بدست فراموشی نخواهم سپرد شاید روزی باز مهمان نگاهت شدم ای اندیشه ی لحظه ی تنها ییم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 12:31  توسط ندا  | 

امروز دیونه تر از همیشه شدم امروز با هیچ کس برخورد خوبی نداشتم جواب مشتریا رو هم به زور می دم خیلی داغونم به خدا خستم خدا این شانس و بهمون نداده که یه اتفاقی بیفته از دنیا راحت شیم بسه دیگه خدایا ازت خواهش می کنم بسه هم خودم و عذاب می دم هم دیگران اولا فکر می کردم روزا که بگذره زندگیم شاید تغییر کنه اما حالا روز به روز خسته تر می شم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 11:36  توسط ندا  | 

امروز دوباره دلم بيشتر از هر وقت ديگه هواش و كرده خيلي خستم هر شب هر روز هر لحظه دعا مي كنم من كه اينقدر به فكرشم اونم فقط يه لحظه به من فكر كنه دوست دارم ببينمش ولي ببينم چي بگم چطوري نگا كنم خيلي داغونم مگه نمي گن دنيا دو روزه چرا بايد تو اين چند روز دنيا اينقدر عذاب بكشيم اگه اون واقعاً منو دوست داشت به خاطر دلشم كه شده يه بار مسيج مي داد بهم مي گفت كه به فكرمه به نظر شما چيزي ازش كم مي شد اگه واقعا دوسم داره فقط باعث مي شد كمي آروم شم كمي به زندگي اميدوار
+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 18:3  توسط ندا  | 

بار دیگر   

   

تمام خستگی ام را

 

در کوچه پس کوچه های یادت 

فریاد می زنم 

همه نبودن هایت را  

با خودم تکرار کنان     

زمزمه می کنم  

و شکوه صمیمی لبخندت را  

بر آستان دلتنگی هایم      

می آویزم  

هرروز   

بارها و بارها      

بی آنکه خواب نازک پلکهایت را پریشان کنم  

با ساده ترین واژه عاشقانه   

تورا به نام می خوانم

و تو

تمام حسرت نگاه صادقم را    

به غربت واژه ها    

پیوند می زنی  

و مرا در اندوه لحظه های نداشتنت  

جا می گذاري

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:15  توسط ندا  | 

گرچه سكوت بلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد عزیز دلم كمي با من حرف بزن

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 11:2  توسط ندا  | 

دیدار

می نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 10:53  توسط ندا  | 

زندگي مثل بازي حکمه!! مهم نيست که دست خوبي نداري مهم اينه که يار خوبي داشته باشي؛ اينطوري ‏شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببري

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 10:50  توسط ندا  | 

بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 10:44  توسط ندا  | 

 

 

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 8:47  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 18:5  توسط ندا  | 

 

 

 

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 17:53  توسط ندا  | 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir                              تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com                          اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 17:50  توسط ندا  | 

خيلي دلم پره خيلي از طعنه هاي خونوادم خسته ام از نگاههايي كه نسبت به من دارن دوباره همون رفتار هميشه

 مي گن خدا بزرگه  كي

هميشه مي گن خدا به داد آدما مي رسه من هميشه همينطوري بودم تازه اميد داشتم تازه فكر مي كردم كسي هست كه از ته دل دوسم داره فكر مي كردم تازه دارم به زندگي واقعاً اميدوار مي شم تازه از ته دل مي خنديدم ولي حالا چي شد به خدا روزي صد مرتبه واسه خودم آرزوي مرگ مي كنم چرا خدا به دادم نمي رسه چرا كسي كه فكر مي كردم خيلي دوسم داره تنهام گذاشت مگه نمي گفت دوسم داره مگه من چه گناهي كردم وقتي به حرفاش فكر مي كنم به لحظاتي كه با هم بوديم داغونم مي كنه خودش هميشه مي گفت من بايد با صداقتم بهش ثابت كنم كه دوسش دارم به خدا من هر كاري كه از دستم مي يومد حاضر بودم واسش بكنم تا دلش و نشكنم ولي نمي دونم چرا اينقدر بي ارزش شدم چيكار كردم من دوست دارم بدونم غير اين بود كه عاشقانه دوسش داشتم

به نظر من آدم اگه كسي رو دوست داشته باشه هميشه در لحظاتي كه ناراحته تنهاش نمي ذاره ولي اون منو در بدترين لحظات تنها گذاشت بازم مي گه دوسم داره به خدا خيلي دلم شكست ما با رفتاري كه با هم داشتيم هيچ وقت فكر نمي كردم اينطوري باشه خيلي داغونم ولي نمي دونم تا كي اينقدر عذاب بكشم يعني بازم آدمي هست به اندازه من بدبخت باشه دارم دق م كنم

مي دونم حرفام دوباره تكراري بود ولي چيزي غير از اين نمي تونم بگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 10:13  توسط ندا  | 

هيچ گاه حس نكردي مرا.......


هيچ گاه باور نكردي مرا........


من انسان بودم....... كاسه ي صبرم هم اندازه تو بود


قلبم از جنس همان شيشه قلب تو بود.......


نه از سنگ بودم نه از فولاد


                               گفتم نرو

 

                                           گفتم مي شكنم

 

                                                                  گفتم ميميرم


ولي تو اعتنايي نكردي!


حالا من اينجا در انبوه تاريكي ها تنها ايستاده ام.......!


تنها و شكسته و به اندازه يك دنيا خسته........!


بيش از اين تحمل اين بار سنگين را ندارم


كمرم زير بار اين فاصله ها خم شده


اينجا ديگر هيچ كس خبري از من ندارد!


خيلي وقت است كه گم شده ام


مي خواهم جايي بروم كه هيچ كس مرا نشناسد!!!


هيچ كس گمان نبرد من همان بودم كه فرياد مي زدم تو با همه فرق داري!


گمان نبردند من همان بودم كه مي گفتم فاصله ها از ما گريزانند!


افسوس........


افسوس كه اين سرنوشت تا مي توانست برايم بد نوشت!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 18:12  توسط ندا  | 

خدایا!
می بینی چقدر تنهام؟
می بینی چقدر درگیر ذهنیات خودم هستم؟
خدایا! می بینی هر روز دارم مثل شمع درون خودم می ریزم
خدایا! گفتی با سوخته دل هایی، کجایی؟ صدای دلم رو می شنوی
خدایا! هر چقدر دورت می گردم صدای کمتری از تو می شنوم
هستی؟
خدایا ! می بینی هر شب از اشکام، دریا می سازم
خدایا! کجایی
جقدر می خوای به من نگاه کنی؟
من رو به کی سپردی؟
من رو کجا گذاشتی؟
خدایا! از دیدن زجرهام لذت می بری؟
تا به کی سرم رو بالا نگه دارم و از درون وجودم و روحم ریسیده بشه؟
خدایا! تو می خوای من به کی به غیر از خود تو پناه بیارم؟
خدایا! دو راهی های زندگی ام رو چرا هر روز بیشتر و بیشتر می کنی؟
خدایا! چرا رنج و درد زمونه رو به پای من می ریزی؟
ببینم
تو قسمت من گذاشتی که دیگران رو از آب و گل در بیارم و بعد خودم تو باتلاق برم؟
در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام
توی این هزار و یک شب بس نبود که به پای عشق الهی بشینم که حالا باید پر هام رو برات بسوزونم؟
خدایا! دیدی که من در مقابل همه چیز سکوت کردم و دلم به هزار صدای زهر دار شکست و نزاشتم کسی صداش رو بشنونه
خدایا! بعضی وقتها می مونم نفرین کنم یا دعا کنم
خدایا! من هزار بار پای دلم نشستم و خسارت هاش رو به جون خریدم
تو با ساکت بودنت نمک به زخم من نزن
خدایا! باشه خنده حرام
چرا نمی زاری از ته دل گریه کنم
نه یک خنده بر لب
نه آسودن از غم
نه چشمم به در منتظر بوده یک شب
دیدی که هیچ کس پناهم نبود
هیچ وقت کسی چشم به راهم نبود
حتی کسی با دل خسته ام
در زندگی تکیه گاهم نبود
خدایا ! از کودکی من تو با من بودی و راه رو به من نشون می دادی
تنهام نزار و با من بمون
تو تنها موندگار منی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 13:13  توسط ندا  | 

با تو چه زندگی هایی که تو رویاها نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم
چه سفرها با تو کردم، چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت، زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو می نویسم، دارم از تو می نویسم
موقع نوشتن هام، وقت اسم گذاشتن هام
کسی رو جز تو نداشتم، اسمی جز تو نمی ذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست، اگه غمگینه اون از غصه توست

با تو چه زندگی هایی که تو رویاها نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم
می رسیدی تو من اما آرزو به دل می موندم
هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط می زد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزایی گذشتم
اونقده رفتم و رفتم، اونقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم!
من تموم قصه هام قصه توست

هر چی شعر عاشقونه است من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه
اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه
من تموم قصه هام قصه توست، اگه غمگینه اون از غصه توست

دارم از تو می نویسم، تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
اونقده می گم تا خسته شم، با عشق تو شکسته شم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 12:47  توسط ندا  |