عاشقانه می نویسم برای تو همراه همیشگی من
خودت گفتی که نزدیکی به این حسی که من دارم
به رویای تو میخوابم من از فکر تو بیدارم
من از فکر تو بیدارم به احساس تو درگیرم
اگه با من نمونی من توی دلتنگی میمیرم
من از تو برنمیگردم یه عمریه که رویامی
همه دنیا یه صفر هم نیست تا وقتی تو دنیامی
تو تا وقتی که اینجایی یه دنیا دلخوشی دارم
برای بودن با تو من عمریه که بیکارم
من از دنیا جدا میشم زمانی که تو اینجایی
تو با این حس رویایی به تنهایی یه دنیایی
دارم از خواب پا میشم داره خوابم تموم میشه
و این احساس رویایی یه جا بی تو حروم میشه
تازه عادت کرده بودم که تو تنهایی بمونم
ولی وقتی تو رو دیدم دیگه گفتم نمی تونم
تازه عادت کرده بودم که باشم تنهای تنها
تا که دیدمت دلم گفت تویی عشق تو رویا
....
کاش میدونستی
جونم به نگات جون گرفته..اگه می بینمت دنیا مال من میشه...
دلم با دیدنت مثل دل گنجشک میزنه...
اتاقم پر نفس هایی است که فقط به خاطر تو کشیدم...
کاش روزی می شد باهات برای تمام عمر قرار می ذاشتم ....
اما گفتی سهم من نیستی آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از بسکه سکوت کردم ، خسته شدم ، دلم می خواد فریاد بزنم ... داد بزنم ، دلم می خواد همه صدامو بشنوند ... مثل اون روزا ... دلم می خواد داد بزنم و بگم ، می پرستمت ... "
زندگی همینه و بس......
گاهی اونقدر تو خاطره ها گم میشیم که یادمون میره ، هنوز زنده ایم و داریم نفس می کشیم.......
چه روزایی که آدم می خواد شاد باشه ولی اونایی که دور و برت جا اشغال کردن، این لحظات خوش رو ازت می گیرن و برات چیزی نمی مونه جز حسرت.....
حسرت همون روزایی که می خواستی یه کم زندگی کنی.....
می خواستی احساس کنی هنوز زنده ای و صدای قلب کوچیکت رو می شنوی......
ولی بازم همسفر این راه دور و درازت، اشک میشه و لرزه ی شدیدی که تو قلبت حس می کنی......
آره........آدم نا خواسته وارد بازی زندگی میشه ولی راهی که بخوای خودخواسته از اون بری بیرون، وجود نداره.....
بی تردید باید ادامه بدی.......
باید ادامه بدی تا برسی به اونجایی که داور سوتش رو به صدا در میاره و میگه بازی تموم.....
اینجا آخر خطه.....درست همون جایی که آرزو می کردی زودتر بهش برسی ولی حالا که رسیدی آرزو می کنی کاش هنوز بچه بودی و از نو شروع می کردی.....
ولی حیف که زندگی هیچ وقت مطابق میلت نبوده و از این پس هم نخواهد بود.....
تو این بازی رو می بازی ،چون هیچ وقت برای پیروز شدن قدم بر نداشته بود.....
تنها دلخوشیت هم این بود که روزی بازی تلخ زندگی تموم میشه و این لحظاتی که خوشی رو ازت گرفته بودن، می گذره.......
ولی غافل از اینکه اون روزها بهترین و شیرین ترین زمان، برای برد بازی زندگی بودن و تو.........
شبی بی حوصله رفتی دعا کردم که برگردی
خدا را تا سحر آن شب صدا کردم کنار پیچک خاموش زرد باغچه ماندم تمام لحظه هایم را فنا کردم که برگردی
من از آواز پاییزی شدم دلگیر چه بیهوده دلم را مبتلا کردم که برگردی
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیره اوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته گل ارزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
امشب می خوام بنویسم از دلی که غمنا از شبهایی که در اشک خلاصه می شد از تنهایی هایی که همیشه تکرار می شد از غم هایی که چشمانم را غرق در خون می کرد.آری می خواهم بنویسم از عشقی که بی وفایی را با خود همراه داشت اگر میدانستم که بی وفایی و در راه عشق تنهایم می گذاری هیچ گاه همراهت نمی شدم تو این گونه عشق را بیان نمودی عشقی که پایانش برایم غم انگیز بود آن شب از درد فراق خوابم نمی برد و های های ناله ها سر دادم همچون فرهاد که از دوری شیرین ناله سر داد آه چه سوزناک است"اشکی که به خاطر هجران از دیدگاه فرود آید.آری تو می گفتی عشق تنها در تو خلاصه می شود اما اینگونه نبودی.گفتی طنین صدایت ارام بخش دل است اما دیگر طنین صدایم هم اشک گریان است.تو می گفتی:توئی مسافر شهر رویا اما حالا مسافری هستم رهسپار به سوی شهر غربت و تنهایی تو حرف و حدیث ها بیان نمودی اما هیچگاه انها را به واقعیت مبدل نساختی تو گفتی:برایم از شاپرکها . قاصدکها از باران می گفتی.از همان شب بارانی چه خاطره انگیز بود آن شب بارانی زمانیکه خاطره اش به ذهنم خطور می کند قطرات اشک یکی پس از دیگری بر گونه هایم می غلتید و به پایین سرازیر میشدند.
از امشب اهنگ غریب را مهمان گیتارم خواهم کرد و غریبانه اهنگ جدایی را خواهم نواخت.افسوس این جدایی بسیار دور را بین من وتو بوجود اورد و دلم را شکست امشب روحی افسرده دارم سینه ی پ ر از درد و چشمانم غرق در خون پیمان بسته بودیم که بی وفا نباشیم اما تو این پیمان را شکستی و دیدی که خود بی وفایی مرا با این دنیا تنهایی رها کردی.چرا اینگونه ؟چرا؟
شبها تو را باز کنار همان درخت نخل می بینم.همان درختی که باعث اشنایی من وتو شد. در انجا از ارزوهایمان می گفتیم از اسمون رویاهایمان از مهربانی و از عشق می گفتی میمانم تا ابد کنارت اما نماندی و تا ابد مرا با کوله باری از غم و تنهایی ها رها کردی تو چون پرستوی سبکبال کوچ کردی از اشیانه.همان اشیانه ای که نامش را اشیانه ی عشق نهادیم در حجم تنهایی هایم ای پرستو برایت می نویسم از همان گل سرخی که بعد از رفتنت پژمرده.آه هیچ.هیچ چیزی قادر نخواهد بود موج اشکهایم را آرام کند و بعد از تو هیچ پنجره ای رو به قلبم باز نخواهم کرد.حال پشیمانم خیره مانده به نقطه ی مبهم و مملو از یک دنیای تنهایی.
هر شب خنده هایت را در خواب می بینم اما باور کن نامت را باز خواهم نوشت و پیوند دیرینه مان را بدست فراموشی نخواهم سپرد شاید روزی باز مهمان نگاهت شدم ای اندیشه ی لحظه ی تنها ییم
امروز دیونه تر از همیشه شدم امروز با هیچ کس برخورد خوبی نداشتم جواب مشتریا رو هم به زور می دم خیلی داغونم به خدا خستم خدا این شانس و بهمون نداده که یه اتفاقی بیفته از دنیا راحت شیم بسه دیگه خدایا ازت خواهش می کنم بسه هم خودم و عذاب می دم هم دیگران اولا فکر می کردم روزا که بگذره زندگیم شاید تغییر کنه اما حالا روز به روز خسته تر می شم
بار دیگر
تمام خستگی ام را
در کوچه پس کوچه های یادت
فریاد می زنم
همه نبودن هایت را
با خودم تکرار کنان
زمزمه می کنم
و شکوه صمیمی لبخندت را
بر آستان دلتنگی هایم
می آویزم
هرروز
بارها و بارها
بی آنکه خواب نازک پلکهایت را پریشان کنم
با ساده ترین واژه عاشقانه
تورا به نام می خوانم
و تو
تمام حسرت نگاه صادقم را
به غربت واژه ها
پیوند می زنی
و مرا در اندوه لحظه های نداشتنت
جا می گذاري
می نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار


بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد
خيلي دلم پره خيلي از طعنه هاي خونوادم خسته ام از نگاههايي كه نسبت به من دارن دوباره همون رفتار هميشه
مي گن خدا بزرگه كي
هميشه مي گن خدا به داد آدما مي رسه من هميشه همينطوري بودم تازه اميد داشتم تازه فكر مي كردم كسي هست كه از ته دل دوسم داره فكر مي كردم تازه دارم به زندگي واقعاً اميدوار مي شم تازه از ته دل مي خنديدم ولي حالا چي شد به خدا روزي صد مرتبه واسه خودم آرزوي مرگ مي كنم چرا خدا به دادم نمي رسه چرا كسي كه فكر مي كردم خيلي دوسم داره تنهام گذاشت مگه نمي گفت دوسم داره مگه من چه گناهي كردم وقتي به حرفاش فكر مي كنم به لحظاتي كه با هم بوديم داغونم مي كنه خودش هميشه مي گفت من بايد با صداقتم بهش ثابت كنم كه دوسش دارم به خدا من هر كاري كه از دستم مي يومد حاضر بودم واسش بكنم تا دلش و نشكنم ولي نمي دونم چرا اينقدر بي ارزش شدم چيكار كردم من دوست دارم بدونم غير اين بود كه عاشقانه دوسش داشتم
به نظر من آدم اگه كسي رو دوست داشته باشه هميشه در لحظاتي كه ناراحته تنهاش نمي ذاره ولي اون منو در بدترين لحظات تنها گذاشت بازم مي گه دوسم داره به خدا خيلي دلم شكست ما با رفتاري كه با هم داشتيم هيچ وقت فكر نمي كردم اينطوري باشه خيلي داغونم ولي نمي دونم تا كي اينقدر عذاب بكشم يعني بازم آدمي هست به اندازه من بدبخت باشه دارم دق م كنم
مي دونم حرفام دوباره تكراري بود ولي چيزي غير از اين نمي تونم بگم
هيچ گاه باور نكردي مرا........
من انسان بودم....... كاسه ي صبرم هم اندازه تو بود
قلبم از جنس همان شيشه قلب تو بود.......
نه از سنگ بودم نه از فولاد
گفتم نرو
گفتم مي شكنم
گفتم ميميرم
ولي تو اعتنايي نكردي!
حالا من اينجا در انبوه تاريكي ها تنها ايستاده ام.......!
تنها و شكسته و به اندازه يك دنيا خسته........!
بيش از اين تحمل اين بار سنگين را ندارم
كمرم زير بار اين فاصله ها خم شده
اينجا ديگر هيچ كس خبري از من ندارد!
خيلي وقت است كه گم شده ام
مي خواهم جايي بروم كه هيچ كس مرا نشناسد!!!
هيچ كس گمان نبرد من همان بودم كه فرياد مي زدم تو با همه فرق داري!
گمان نبردند من همان بودم كه مي گفتم فاصله ها از ما گريزانند!
افسوس........
افسوس كه اين سرنوشت تا مي توانست برايم بد نوشت!

دارم از تو می نویسم، تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
اونقده می گم تا خسته شم، با عشق تو شکسته شم